صداهای مختلف به کاسهٔ سرم هجوم میآرن. تیراندازی، فریاد عصبی فاران، خندهٔ سرخوش زینب، خسخس سینهٔ خونآلود دانیال، نعرهٔ بسام، ردت رو زدهن، فقط از اونجا دور شو، خودت رو نجات بده... بوی چای دارچین رمیصا میآد. یکی صدام میزنه: هیام، دخترم. میشناسمش: حاج اسماعیله. دلم گرم میشه و چشمهام میره.