جملات زیبا از متن کتاب از معراج برگشتگان | طاقچه
تصویر جلد کتاب از معراج برگشتگان

کتاب از معراج برگشتگان

۴.۱(از ۴۷ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۵۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
بدجوری ترسیده بودم. پاهایم سست شده بود. بدنم را سرمای عجیبی گرفته بود. در عین حال غرورم اجازه نمی‌داد کسی متوجه حالات روحی‌ام بشود. نمی‌دانستم چه کار کنم تا بتوانم هم اوضاع و احوال خرابم را پنهان کنم و هم روحیه‌‌ام را حفظ کنم. یک آن به یاد آیة‌الکرسی افتادم. آیة‌‌الکرسی جلد شده‌ی کوچک را که در اردوگاه کارون از «مصطفی خرسندی» پس از خواندن عقد اخوت با او به یادگار گرفته بودم، از جیبم درآوردم و در انعکاس نور منورها شروع کردم به خواندن. شاید تا آن لحظه هیچ‌گاه خود را آن‌قدر محتاجش ندیده بودم. قبل از آن اصلا اهل این چیزها نبودم، ولی از وقتی وارد شلمچه شدم، آیة‌الکرسی و کلی ادعیه‌ی قرآنی را از حفظ شدم.
Zeinab
۱۸
اشتباه را می‌شود جبران کرد، ولی هر چه بیشتر به آن اصرار کنیم، بدتر می‌شود.
Mehr
۱۷
یکی از بدترین و سخت‌ترین مشکلات در شلمچه، توالت بود. آن‌قدر عذاب‌آور شده بود که برای این‌که کم‌تر به دستشویی نیاز داشته باشم، از خوردن غذا امتناع می‌کردم. سعی داشتم با خوردن شکلات‌های جیره‌جنگی، خودم را سیر نگه‌دارم. آن‌‌‌طور که می‌گفتند، این شکلات‌ها ۲۴ساعت به آدم انرژی می‌داد و دیگر نیازی به خوردن غذا نبود و در نتیجه نیازی هم به توالت نداشتیم. با وجود این نمی‌شد برای نرفتن به دستشویی کوچک، آب نخورد.
Zeinab
۱۲
از این بدتر نمی‌شد. آن‌طور که می‌گفتند، مادر حسین که داغ سختی دیده بود، همه‌ی آن را از چشم من می‌دید. بدتر از آن هم نوع خبر دادن بنیاد شهید به آنها بود. در حالی که خانواده‌ی نصرتی مثل همه‌ی خانواده‌ها مشغول خانه‌تکانی بودند و خود را آماده عید نوروز می‌کردند، زنگ خانه به صدا درآمد. مادر حسین که رفته بوده دم در، با همان لهجه‌ی غلیظ ترکی از مردی که پهلوی پیکان سفید بنیاد شهید ایستاده بود، پرسیده بود: ببخشید کاری داشتید؟ مرد به نوشته‌ی روی برگه‌ای نگاه کرده بود و گفته بود: ببخشید، منزل شهید حسین نصرتی همین جاست؟ مادر حسین شوکه شده بود، ولی مرد، خونسرد صندوق عقب ماشین را باز کرده بود و چند کیسه برنج، عدس و دیگر حبوبات را گذاشته بود دم خانه و گفته بود: بفرمایید مادر. اینا برای مراسم شهادت فرزندتونه. ظاهرا آنانی که مأموریت‌شان اطلاع دادن خبر شهادت حسین بود، یکی دو ساعتی دیر کرده بودند و این آقا، برای این که زود کارش را تمام کند تا به کارهای عید خانه‌اش برسد، زودتر از این که خبر مرگ فرزند را به مادر بدهند، نخود و لوبیای شام و ناهار ختم و هفت و چهلم را آورده بود! همین قضیه، مادر دل‌شکسته‌ی حسین را دچار شوک شدیدی کرده بود که مدام می‌گفت: بچه‌ام رو بردند کشتند، به جاش نخود لوبیا و برنج به‌م ‌دادن.
Mhmd313
۹
به دلیل نبود نظارت کافی بر نیروها، وضعیت منطقه برای ستون پنجم بر وفق مراد بود. در هفته، یکی دو نفر از عشایر به بهانه‌ی پیدا کردن چتر منور، به طرف خط عراقی‌ها می‌رفتند و دیگر برنمی‌گشتند؛ چتر منور را در هوا تکان می‌دادند و به دشمن پناهنده می‌شدند. مسئول یکی از مقرها نیز از نفوذی‌های دشمن بود. کارش این بود که تنها قبضه‌ی اسلحه‌ی کالیبر۵۰ مقر را به عنوان آموزش نیروها به داخل سنگر می‌برد و قطعات آن را باز می‌کرد. با آمدن گشتی‌های دشمن، هیچ سلاح سنگینی برای مقابله با آنها وجود نداشت.
Zeinab
۸
آن‌طور که نیروهای قدیمی می‌گفتند، ۱۷ نفر از نیروهای کرج که در تپه‌ی کرجی‌ها مستقر بوده‌اند، زودتر از آن‌چه مأموریت‌شان بوده، تصمیم به ترک منطقه ‌گرفته بودند. هر چه فرماندهان به آنها گفته بودند که الان به حضور آنان نیاز است، نپذیرفته بودند و سوار کامیون ایفا ‌شده بودند تا به کرمانشاه بروند. هنوز کامیون روشن نکرده بودند که یک گلوله‌ی توپ ۱۳۰ میلی‌متری درست وسط کامیون می‌خورد و هر ۱۷ نفر تکه‌تکه می‌شوند.
Zeinab
۶
سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. غلام‌ بود؛ از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ به‌م تذکر داده بود که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، ناجور‌ بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ را زیر جورابم‌ گرفته‌ بود. در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخر دوره‌ی سه‌ ماهه‌ی‌ مأموریت‌ با خود داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌! بدتر از من،‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ ۱۰۰ کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی‌ها. با همه‌ی این‌ها، کسی‌ اخم‌ نکرد. همه‌ می‌خندیدند. از خنده‌ی‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌.
Zeinab
۳
به مسجد محل که می‌رفتم، غصه‌ام دوچندان می‌شد. آنهایی که جنگ را فقط در شعار و نگهبانی دم در مسجد می‌شناختند، با لبخندی شیطانی، به محض ورود ما احساس می‌کردند با فرمانده کل جنگ طرف هستند. می‌گفتند و زخم زبان می‌زدند که: - چی شد؟ فاوتون رو هم که گرفتن ... - شلمچه رو هم که پس دادید ... - چی شده که همه پشت به دشمن و رو به میهن کردید؟ ... حالم به هم می‌خورد. وقتی فاو به دست بچه‌بسیجی‌ها فتح شد، همین حضرات پز رزمندگی می‌دادند. وقتی در گوشه‌ی مسجد، از خاطرات‌شان از فتح فاو می‌گفتند، به خودم شک می‌کردم که نکند این‌ها فاو را آزاد کرده‌اند، پس ما کجا بودیم که آنها را آن‌جا ندیدیم؟!
Zeinab
۲
امام رضا اومده بهش گفته ... پسرم محمدرضا، ناراحت نباش ... تو تنها پادشاه شیعه‌ی دنیا هستی ... خودم محافظتت می‌کنم
من عصبی نیستم
۲
خیلی دوستش داشتم، ولی هیچ‌وقت رویم نشد به‌ش بگویم. شاید ازش خجالت می‌کشیدم؛ از حجب و حیا و از اخلاق و رفتار قشنگش.
Mehr
۲
با شنیدن این پیام، فرمانده سرش را آرام رو به آسمان بلند کرد، زیر لب ذکری گفت و یک دفعه خیلی تند گفت: چندتا از بچه‌ها پیشمرگ بشن و داوطلبانه معبر رو باز کنند. تنم به لرزه افتاد. آن‌چه را که از عملیات طریق‌القدس در بستان شنیده بودم، حالا باید می‌دیدم. جلوتر از ما، گردان یک که از بچه‌های آذربایجان بودند، نزدیک به بریدگی خاکریز و به طرف میدان مین نشسته بودند. پیام را که شنیدند، عده‌ای برخاستند؛ شاید بتوانم بگویم همه‌ی گردان شده بودند‌ و زودتر از همه، همان‌هایی که می‌گفتند حفظ جون در اسلام واجبه. پسربچه‌ای را دیدم که قبضه‌ی آرپی‌جی را به طرفی پرت کرد، رفت جلوی یکی از همرزمانش که از او جلوتر بود، به سینه‌ی او کوبید و خودش به داخل میدان مین دوید. در آن سیاهی شب که تنها روشنایی‌اش گلوله‌های رسام و منور‌های کم‌عمر بودند، در زیر شلیک آرپی‌جی و خمپاره، کنترل کردن‌شان ساده نبود. صادقانه عزم‌شان را جزم کردند و خودشان را جلو کشاندند؛ جلوتر از بقیه. فقط دیدم از بریدگی خاکریز گذشتند و ... انفجار پشت انفجار. صدای خمپاره نبود؛ صدای خفیف و ملایم ترکیدن مین بود. می‌خواستم گریه کنم. می‌دانستم آن‌چه را می‌شنوم، صدای انفجار پیکرهای مطهر بچه‌ها روی مین‌ها است.
سعید
۱
نوبت به گردان ما رسید که بگذرد. هنوز منگ بودم. دسته‌ی ما جلو رفت؛ نه برای غلت زدن، که برای گذر از رنج آنان که پرکشیدند. وارد معبر که شدم، بغض خفه‌ام کرد. اشکم جاری شد. آرپی‌جی به دست‌ها شلیک می‌کردند و از روی اجساد شهدا می‌گذشتند. بدن‌ها، تکه تکه و هر قطعه در سویی، در معبر خودنمایی می‌کردند. پنداری آسمان با همه‌ی ستاره‌هایش در زمین خفته بود.
سعید
۱
درباره‌ی گیلان‌غرب و مردم مقاوم آن حرف‌های زیادی شنیده بودم؛ از آن زن شیردلی که با داس یک سرباز عراقی را کشته بود و زنانی که شب‌ها بر روی پشت بام خانه‌شان آب جوش درست می‌کردند و هرگاه گشتی‌های پیاده‌ی دشمن -که نیمی از شهر را در اشغال داشتند- از کوچه‌ها می‌گذشتند، بر سرشان می‌ریختند.
Zeinab
۱
یک هفته ماندن در تهران، برایم بدترین شکنجه‌ی روحی بود. مخصوصا وقتی در دعای کمیل و مراسم شهدا که در مسجد می‌گرفتند، می‌دیدم افرادی مثل عباس عبدی و حمید شعیبی مثلا از سوز جان گریه می‌کردند و دم می‌دادند و چهار تا مثل خودشان بر سینه می‌کوبیدند که: رفیقان می‌روند نوبت به نوبت خدایا نوبتم کی خواهد آمد؟ چند بار سر همین اشعار با آنها دعوایم شد؛ وقتی می‌گفتم: «نوبتی نیست که، فقط کافیه اعزام بزنید و بیایید منطقه.» ظاهر پرادعای آنها روحم را عذاب می‌داد.
Zeinab
۱
خاصیت جبهه‌ این بود که زمان‌ها را کوتاه می‌کرد و دوستی‌ها را محکم. چه‌بسا که اکثر آشنایی‌ها و دوستی‌ها، در مدت بسیار کمی حضور در جبهه حاصل می‌شد.
Zeinab
۱
رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب‌‌شده، یه ورق کاغذ به‌م بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.
Zeinab
۱
زد به شانه‌ام و با تمسخر گفت: داش حمید ... می‌دونی این تانک رو واسه چی این همه راه آورده‌اند و گذاشتنش این وسط؟ - خب ... شاید می‌خوان بگن که بعله، این تانکا رو ما غنیمت گرفتیم و پدر عراق رو درآوردیم و ... که گفت: نه بابا، تند نرو. موضوع اینا نیست. - پس چیه؟ جناب عالی بفرمایید فلسفه‌اش چیه؟ آهی از ته دل کشید و همان‌‌‌‌طور که دست‌هایش بر شانه‌ام بود، گفت: داش حمید ... یه روزی جنگ تموم می‌شه، خیلیا که از جنگ فراری بوده‌ان ولی ادعای حزب‌اللهی هم دارن، اون‌موقع کم می‌آرن و می‌آن کنار همین تانکا عکس می‌گیرن که بگن ما هم جبهه بوده‌ایم.
Zeinab
۱
با تته پته گفت: اگه ببینم کسی فکر فرار به سرش زده و بخواد عقب‌نشینی کنه، خودم از پشت می‌زنم توی سرش. فرار بی فرار ... فهمیدید؟ این حرف برای ما که کلی تلاش کرده بودیم تا به عملیات برسیم، خیلی سنگین بود. انگار کسی دهانش را باز کرده و بدترین فحش‌ها را بارمان کند. نظر حسین و علی هم همان بود. رو کردم به حاجی مهیاری و گفتم: حاجی، مثل این‌که این داداش‌مون تازه پاش رسیده جبهه. این چرت و پرتا چیه می‌گه؟ حاجی با دست به پشتم زد و گفت: صبر کن الان به‌‌ش نشون می‌دم. بلند شد، کنار فرمانده گروهان رفت و در حالی که دستش را بر شانه‌ی او می‌زد، با لهجه‌ی اصفهانی شروع به صحبت کرد: این فرمانده ماست و راست می‌گه. اگه فکر فرار به سر کسی بزنه، من می‌دونم با اون. همین پدرسوخته رو می‌بینید؟ اگه بخواد در بره خودم با تیر می‌زنم توی کله‌ی پوکش.
m.ermia
۱
اظهارات ازهاری آن‌قدر مسخره بود که فردای همان روز، مردم شعار جالبی ساختند: ازهاری گوساله ای خر چارستاره بازم بگو نواره نوار که پا نداره
محمد
۱
در سارات۱، چند نفر از نیروهای عراقی مستقر بودند که به ایران پناهنده شده بودند و توبه کرده بودند. همچنین چند نفر افغانی هم بودند که برای دفاع از اسلام به جبهه‌های ما آمده بودند.
محمد
۱
ما هم بنا را گذاشتیم به شوخی و شنگول بازی. شوخی‌ها آن‌قدر بالا گرفت که روزهای آخر، روانی‌ها نزد مسئول بیمارستان رفتند و گفتند: این دیوونه‌ها کی هستند که در بخش ما بستری کرد‌ه‌اید؟!
محمد
۱
جلوتر، در سمت چپ معبر، جوانی را دیدم که حدودا ۲۰ سالش می‌شد. هر دو پایش بر اثر انفجار مین متلاشی بود و به کناری افتاده بود. رفتم تا او را از زیر آتش دوشکا و تیربار که بی‌امان می‌غریدند، به کنار خاکریز منتقل کنم و به محل امن‌تری ببرم. هرچه اصرار کردم، اجازه نداد جابه‌جایش کنم. از این‌که توانسته بود چند مین جلوی پای بچه‌ها را منهدم کند، ابراز خوشحالی می‌کرد. دوستش، گفت: تو می‌خوای این رو به جای امن ببری که تیر نخوره؟ پدرآمرزیده، این وقتی رفت روی مین و یه پاش قطع شد، اسلحه‌اش رو عصا کرد و با پای دیگه‌اش رفت روی مین تا راه بچه‌ها رو باز کنه.
سعید
۰
در بین تظاهرکنندگان بودند جوان‌های پرشور و تندی که فرامین امام مبنی بر گُل دادن به سربازان یا کوتاه آمدن در برابر ارتش را قبول نداشتند و حتی مورد انتقاد تند هم قرار می‌دادند: - ای بابا ...، ملت دارند به دست همین ارتش ضد خلقی کشته می‌شن، اون وقت می‌گن چون برادرتون رو کشتند، به‌شون گل بدید ... ازشون تشکر کنید که خلق رو به خاک و خون کشیدند ... - این‌ که نشد کار ... باید همه‌ی ارتشی‌ها رو تیکه پاره کنیم ... - الان بهترین فرصته که ارتش رو از بین ببریم ... اون وقت می‌گن به‌شون گل بدید ...
Zeinab
۰
نفهمیدم چرا شام عملیات، کوکوسبزی بود. آن هم شور! از ترس تشنگی روز بعد، چیزی نخوردم. فقط چند تکه نان لواش در جیبم گذاشتم. نمی‌دانم آن که در آشپزخانه کوکوسبزی پخته، هیچ فکر کرده بود که ما باید کیلومتر‌ها راه را فقط و فقط با یک قمقمه آب طی کنیم؟!
Zeinab
۰
چه زیبا گفته بود مسیح کردستان شهید «محمد بروجردی» که: «تنها کسی که مردم کرد را دوست داشته باشد، می‌تواند در کردستان خدمت کند.»
Zeinab
۰
بچه‌ها بی‌کار که می‌شدند، برای خودشان حدیث و روایت هم می‌ساختند. مثلا درباره‌ی واحد خودمان می‌گفتند: «قال آرپی‌جی لعنة الله علیه: انا فرفر و انت ترتر.» آرپی‌جی که لعنت خدا بر او، می‌فرماید: من فرفر می‌کنم و می‌آیم و تو از ترس به خودت تر می‌زنی. یا برای واحد دوشکا می‌گفتند: «قال دوشکا لعنة الله علیه: انا تق‌تق و انت کپ‌کپ.» دوشکا که لعنت خدا بر او، می‌فرماید: من تق تق می‌کنم و می‌زنم، تو از ترس کپ می‌کنی. برای بچه‌های گردان تخریب هم ساخته بودند: «قال تخریب‌چی حفظه الله: المین لیس خطر، الا مین ضد نفر.» تخریب‌چی که خدا حفظش کند، می‌فرماید: هیچ مینی خطر ندارد، مگر مین ضد نفر.
Zeinab
۰
یکی از روزها که صفرخانی نیروها را جمع کرد تا برای آنها صحبت کند، بحث به ممنوعیت کشیدن سیگار در جبهه‌ها کشید. او از قول فرماندهان بالاتر گفت: یک بار که مسئولان مملکتی خدمت حضرت امام رسیده بودند تا درباره‌ی بودجه‌ی جنگ صحبت کنند، یکی از مسئولان گفته بود که مثلا فلان‌مبلغ هم هزینه‌ی سیگار در جبهه‌ها است که حضرت امام با تعجب نگاهی انداخته بودند و فرموده بودند: «مگر رزمنده‌ها سیگار هم می‌کشند؟» از همان زمان دیگر سهمیه‌ی سیگار در جبهه‌ها قطع شد.
Zeinab
۰
شب‌های اردوگاه حال و هوای جالبی داشت. در تاریکی شب، گذر از کنار چادرها خطرناک بود. بچه‌های اهل دل، قبرهایی گود کنده بودند که شب داخل آن می‌رفتند و به راز و نیاز با خدا مشغول می‌شدند. جالب‌تر این بود که خاضعانه از خدا می‌خواستند گناهان آنها را ببخشد، در حالی سن آنها زیر ۱۸ سال بود. اگر خیلی اصرار می‌کردی، می‌فهمیدی گناه‌شان چقدر سنگین است: - دیروز نماز ظهرم را اول وقت نخواندم. - دیشب نماز شبم قضا شد. ... چه‌بسا همان‌ها بودند که در عملیات حماسه آفریدند و به دیدار یار شتافتند.
Zeinab
۰
«القلب‌ حرم‌ الله‌ فلا تسکن‌ فی‌ حرم‌ الله‌ غیر الله‌»؛ قلب‌ حریم‌ خداست‌، پس‌ در حریم‌ خدا، غیر خدا را سکنا مده‌.
Zeinab
۰
یکی از نکات بسیار مهم در مقابله با بمباران شیمیایی، این بود که در آموزش به ما گفته می‌شد هر فیلتر ماسک ضد گاز، در برابر گاز خون و سیانور فقط یک بار، و در برابر گاز اعصاب فقط دو بار دوام دارد؛ یعنی اگر الان گاز خون زدند و ما از فیلتر نوی ماسک استفاده کردیم، ساعت بعد که مجددا گاز می‌زنند، این فیلتر به هیچ وجه کارایی ندارد و فقط دل‌خوش‌کنک است و بس. جالب‌تر این بود که روز اول ورود به منطقه، همراه با تجهیزات نظامی و اسلحه، ماسک و فیلتر تحویل داده می‌شد و در آخر مأموریت که چه‌بسا یکی دو ماه طول می‌کشید و در عملیات نیز دشمن ساعت به ساعت از انواع گاز شیمیایی استفاده می‌کرد، باید از همان یک فیلتر تحویلی استفاده می‌کردیم. تازه در آخر مأموریت نیز باید همان فیلتر را تحویل تدارکات می‌دادیم!
Zeinab
۰