اغلب دچار این وسوسه و انگیزه میشدم که ماشین را از جاده منحرف کنم و با تمام سرعت، آن را به اولین مانعی بکوبم که سر راهم قرار میگرفت. این وسوسهی منحصر به فرد، غیرقابل مقاومت و جذاب بود؛ شبیه به انگیزهی بچهای که با طپانچهی پدرش بازی میکند، درحالیکه کس دیگری آن را به شقیقهاش میگذارد و شلیک میکند. من به خودکشی فکر نمیکردم، چرا که ایدهی خودکشی هرگز در فکر و ذکرم نبود؛ برعکس، این میل مرگ بود که در جسم ضعیف و نگرانم بود. احساس میکردم که دستهایم به راحتی فرمان را تحت کنترل خود دارد. نیم تکانی کافی بود تا ماشین به دیوار محوطهای یا به درخت چنار سفیدی بخورد و درب و داغان بشود. انگار گفتم که این، وسوسهای غیر قابل مقاومت و شیرین و اطمینانبخش بود. فکر کردم با این وسوسه، به آن خوابی فرو میروم که گاهی در آن به پوچی وجود خودمان میرسیم و خیال میکنیم که در برابر آن، مقاومت میکنیم و زرنگ هستیم، اما در واقع، در خواب به سر میبریم.