یک پردهٔ دیگر صدایش را پایین میآورد و میگوید: «اون آدم خطرناکیه. شبها از بالا صدای جیغ و داد میآد... جیغ و داد زنها... التماس میکنن یکی نجاتشون بده.»
دهانم را باز میکنم، اما کلمهای بیرون نمیآید. قبل از اینکه حرفی برای گفتن داشته باشم، زن میانسالی از یک راهروی دیگر ظاهر میشود و در حالی که شانهٔ پیرزن را میگیرد، با اوقات تلخی میگوید: «عمه روث! اینقدر این ور و اون ور نرو! گمت میکنم.» شرمنده نگاهم میکند و ادامه میدهد: «امیدوارم مزاحمتون نشده باشه.»
بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورم، سرم را تکان میدهم.