جملات زیبا از متن کتاب پرسی جکسون (جلد چهارم، نبرد هزارتو) | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب پرسی جکسون (جلد چهارم، نبرد هزارتو)subscriptionAvailable

کتاب پرسی جکسون (جلد چهارم، نبرد هزارتو)

۴.۳(از ۱۵ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۱۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

پرسیدم: «چی‌کار می‌کنه؟» «چی‌کار می‌کنه؟» کالیپسو فکر کرد. «من فکر می‌کنم واقعاً هیچ کاری نمی‌کند. فقط زنده ست، نور میده، زیبایی رو فراهم می‌کنه. مگه باید کار دیگه‌ای هم انجام بده؟»
Existence
۴
آنابت به من خیره شد انگار می‌خواست به من مشت بزند؛ و سپس او کاری کرد که مرا بیشتر شگفت‌زده کرد. او مرا بوسید.
carinaonair
۳
پان گفت: «می‌دانم که اکنون این را باور نمی‌کنی؛ اما به دنبال فرصت‌ها باش. آن‌ها خواهند آمد.»
carinaonair
۳
«شاید بد نباشد که هر چند وقت یک‌بار بچه بشی.»
LiLion
۱
«نمی‌دونم ددالوس به تو کمک بکنه یا نه، پسر، اما تا زمانی که در کارگاه او نایستادی و با چکشش کار نکردی، اونو قضاوت نکن، باشه؟»
carinaonair
۱
تو باید دیر یا زود انتخاب کنی و این انتخاب ممکنه شما رو بکشه.
Blue
۱
«شما جزیره آلکاتراز رو نابود کردید، کوه سنت‌هلن رو منفجر کردید و نیم میلیون نفر رو آواره کردید، اما حداقل در امان هستید.» این مادر من است که همیشه به جنبه‌های مثبت نگاه می‌کند.
nazgol
۱
کوئینتوس به من خیره شد. «پسرم، تو هم باید مثل دوستت دید روشنی داشته باشی. من خود ددالوس هستم.» می‌خواستم بگویم: «آره راست میگی منم زئوسم.»
nazgol
۱
مردم دهکده به من می‌خندیدند. اونا می‌گفتند که من هرگز به چیزی نمی‌رسم. حالا به من نگاه کن. گاهی اوقات چیزهای کوچک می‌تونن واقعاً بزرگ بشن.»
LiLion
۰
«باور کن، سایکلوپس جوان، تو نمی‌تونی به دیگران اعتماد کنی. تنها چیزی که می‌تونی به آن اعتماد کنی هنرِ دست خودته.»
carinaonair
۰
«عاقلانه نیست که به جستجوی اون بری دختر.» آنابت گفت: «مادرم میگن جستجو ماهیت حکمته.»
carinaonair
۰
«پسر بز نیاز به کمک داره. ما خدای وحش رو پیدا می‌کنیم. من مثل هفایستوس نیستم. من به دوستانم اعتماد دارم.»
carinaonair
۰
«نمی‌دونم ددالوس به تو کمک بکنه یا نه، پسر، اما تا زمانی که در کارگاه او نایستادی و با چکشش کار نکردی، اونو قضاوت نکن، باشه؟»
carinaonair
۰
پان گفت: «قوی باش. تو مرا پیدا کردی و اکنون باید مرا آزاد کنی. باید روح مرا حمل کنی. این روح دیگر نمی‌تواند توسط یک خدا حمل شود. همه شما باید آن را به دست بگیرید.» پان با چشمان آبی شفافش مستقیماً به من نگاه کرد و متوجه شدم که او فقط در مورد ساتیرها صحبت نمی‌کند. منظورش دورگه‌ها و انسان‌ها نیز بودند. همه.
carinaonair
۰
پان گفت: «می‌دانم که اکنون این را باور نمی‌کنی؛ اما به دنبال فرصت‌ها باش. آن‌ها خواهند آمد.»
carinaonair
۰
او سرش را تکان داد. «بله اما به‌اندازهٔ دو هزار سال پنهان شدن از جنایاتم اشتباه نیست. نبوغ، شر را توجیه نمی‌کند پرسی. زمان مرگ من فرا رسیده. من باید با مجازات خود روبه‌رو بشم.»
carinaonair
۰
اما مردم، هیولاها و حتی خدایان تغییر می‌کنن، سایکلوپس جوان. شما نمی‌تونید به اونا اعتماد کنید.
Blue
۰
و سپس او کاری کرد که مرا بیشتر شگفت‌زده کرد. او مرا بوسید.
کاربر ۱۰۳۵۸۳۸۶
۰
یه عمل مهربانانه گاهی می‌تونه به‌اندازهٔ یه شمشیر قدرتمند باشه.
sadathatami
۰