پان گفت: «قوی باش. تو مرا پیدا کردی و اکنون باید مرا آزاد کنی. باید روح مرا حمل کنی. این روح دیگر نمیتواند توسط یک خدا حمل شود. همه شما باید آن را به دست بگیرید.»
پان با چشمان آبی شفافش مستقیماً به من نگاه کرد و متوجه شدم که او فقط در مورد ساتیرها صحبت نمیکند. منظورش دورگهها و انسانها نیز بودند. همه.