آتنا با نگاهی آرام اما محکم حرفش را قطع کرد. «مایه تأسفه که پدرم زئوس و عموی من پوزیدون، تصمیم گرفتن سوگند خود رو مبنی برنداشتن فرزندان بیشتر زیر پا بگذارند. فقط هادس به قول خودش عمل کرد، واقعیتی که من آن را کنایهآمیز میدانم. همانطور که از پیشگویی بزرگ میدانیم، فرزندان سه خدای بزرگتر... یعنی تالیا و پرسی... خطرناک هستن. آرس با کلهٔ پوکش به نکتهٔ خوبی اشاره کرد.»
«درسته» آرس گفت: «هی، یه لحظه صبر کن. به کی گفتی کلهپوک؟»