در سال ۱۹۳۰، اینشتین به تنگ آمده بود. در ششمین کنفرانس سالوی در بروکسل، اینشتین تصمیم گرفت که با نیلس بور شاخ به شاخ شود و او را به چالش بکشد، چون بور طرفدار پیشتاز مکانیک کوانتومی بود. نبرد تایتانها در راه بود و قرار بود که بزرگترین فیزیکدانهای عصر بر سر سلسلهٔ فیزیک و سرشت واقعیت با یکدیگر مناظره کنند. آنچه در خطر بود، معنی هستی بود. پائول ارنفست فیزیکدان نوشته است که «چهره دو حریف را هنگام ترک تالار دانشگاه هرگز فراموش نمیکنم. اینشتین، آن شخصیت پرابهت، به آرامی گام برمیداشت و لبخند محو تمسخرآمیزی بر لب داشت و بور که فوقالعاده دلخور بود شانه به شانهٔ او راه میآمد.»[۳] رعشه بر اندام بور افتاده بود و زیر لب با خود زمزمه میکرد، «اینشتین... اینشتین... اینشتین.»