یکی از شاگردان مرحوم آقای قاضی بعد از فوت ایشان، خوابشان را دیده بود. از ایشان پرسیده بود از این عالم که رفتید با شما چگونه رفتار کردند؟
فرموده بود: از ما گله کردند.
پرسید: از چه چیزی؟
فرموده بود: «شب جمعهای از نجف به کربلا رفته بودم! ناگهان هوا سرد شد و لباس گرم همراه نداشتم. صاحبخانهای که در منزلش بیتوته کرده بودم، پوستینی آورد روی ما انداخت. صبح برای تشکر به او گفتم: اگر این پوستین نبود، از سر ما یخ زده بودم.
از این دنیا که رفتیم گفتند: «چرا همین را گفتی؟ اگر پوستین نبود آیا ما نبودیم؟»