اما زمانی که ترزگود به اتاق کارش برگشت، خندهاش کاملاً ناپدید شده و خیلی نگران بود. او میتوانست از عهدهٔ مردانی که به دروغ خود را تحصیلکردهٔ دانشگاه آکسفورد جا میزدند، برآید. درست مثل زمانی که معلمان زبانهای کلاسیکی را دیده بود که هیچ یونانی بلد نبودند و کشیشهایی که هیچ معلوماتی از الهیات نداشتند. اینطور آدمها، زمانی که با مدرک فریبکاریشان روبهرو میشدند، اختیار از دست داده و به گریه میافتادند و آنجا را ترک کرده یا با نصف حقوق در مدرسه باقی میماندند. اما کسانی که فضیلتهای واقعی را پنهان میکردند، اینها از جنسی بودند که او تاکنون ندیده بود ولی خوب میدانست که از آنها خوشش نخواهد آمد.