میدانید آقاجان، من سالهاست که خودم را گم کردهام. دیگر خودم را نمیشناسم، غریبه شدهام با خودم. دیگر خسته شدهام از این روزها... از روزهایی که سرگردانتر از خودم است... روزهایی که نمیدانم چطور شروع میشوند و چطور تمام میشوند. هیچ چیز این روزها از آن من نیست؛ هیچ چیز، جز تلی از روزهای نابودهشده که به نامم خورده است.