کسی که معمای خانهٔ باسکرویل را حل میکرد حالا از همهسو با شلوارک ماماندوز گلگلی احاطه شده بود. او رسماً در محاصرهٔ انواع موقعیتهای جفنگ بود. چند لحظه احساس خفقان کرد. حس کرد دنیا واقعاً دیگر چیز دندانگیری ندارد تا او بخواهد آن را تجربه کند. حس کرد بدل به یک موجود بیمصرف و دمدستی شده. از همه بدتر و فاجعهبارتر برای او این بود که احساس میکرد یک آدم کاملاً عادی شده. چیزی همردیف نازی خانم یا حتی اسمال گدا!