«اگه مراقب دندونهات نباشی شانس داشتنشون رو از دست میدی.»
«اِوِلین!»
«اندی این رو میدونست. اون میدونست که این قانون منه.» نگاهش را برمیدارد. «وقتی با انبردست یکی از دندونهای شیریش رو کشیدم فکر کردم که فهمیده.»
به او خیره میمانم، از صحبت کردن بهشدت میترسم. از شنیدن کلماتی که از دهانش خارج میشوند خیلی میترسم و وقتی بالاخره بیرون میآیند، نفسم را بند میآورد: «خیلی شرمآوره که هیچوقت واقعاً درسش رو یاد نگرفت. خوشحالم که جلو اومدی و چنین درسی بهش دادی.»