نمیشد جلوی فرانک و آقا رضا دادوقال کنم. حتی عماد هم نبود که فضا را با سربهسرگذاشتن و شوخیکردنهایش عوض کند. ویرانشدن آخرین رشتهکوههای آرزوهایم درست در زمانی که دستم از برداشتن کوله و زدن به جاده، خالی بود، من را داشت از پا درمیآورد. آرام راهم را کج کردم سمت اتاق، اما صدای بابا پیچید توی گوشم: «اینهمه آدم هر سال پیادهروی اربعین شرکت میکنن. تهش چی میشه، بابا؟ با این هزینههای بالا، این مریضیها و سختی راه.