جملات زیبا از متن کتاب فصل زندگی | طاقچه
تصویر جلد کتاب فصل زندگیsubscriptionAvailable

کتاب فصل زندگی

۳.۷(از ۲۱ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مینا سلطانی
انتشارات: 
انتشارات شقایق

قیمت:

۱۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«چه تلخ است که دیروزش را با من و رنج‌هایم گذراند و امروز هم با دردها و رنج‌های خودش می‌سازد... مادر را می‌گویم.»
Mahmad
۱
نگاهم به دستبند بود، خندیدم: ـ بدعادتم می‌کنی‌ها... دستی روی شکمم کشید که همان لحظه دخترکم ضربه‌ای زد. ـ نگران نباش، بعدا من و دخترم تلافیش‌رو سرت درمیاریم! هردو خندیدیم؛ ولی کاش می‌دانستم چقدر این حرفش جدی بود!
Mahmad
۱
لرزان به راهم ادامه دادم. راهی که به آینده‌ای ناشناخته ختم می‌شد. خوشبختی «تو» آرزوی من بود امیرارسلان... تو آب حیات زندگی‌ام بودی و من چه ساده تو را از دست دادم... تو و دخترمان را... میوه‌باغ زندگی‌مان!
Mahmad
۰
«آرام تر قدم بردار اینجا قلبی تنهاست و احساسی در آن خفته مبادا که نیشتر فرو کنی در جان احساسش مبادا بدَری تمام قلبش را او آرام آرام تمامت را به جانش کشیده می‌خواهی بروی، برو اما مگذار صدای قدم‌هایت ناقوس رفتن باشد...»
Mahmad
۰
دستم را روی صورتم گذاشتم و با صدای بلند ضجه زدم. دیگر در چشم‌های مهرداد، مهری نبود! «این روزها دلم بد می‌شکند، آیینه نگاهت تاریک است.»
Mahmad
۰
«عشق، همدیگر را فهمیدن و حس کردن است نه یکی شدن. ما نیمهٔ مکمل می‌خواهیم نه سایهٔ خود را. وقتی انگیزه، عشق باشد و هدف، دوام بخشیدن، محصول همیشه عمیق و زیباست...»
Mahmad
۰
شاید سخت بود ولی باید با امیرارسلان یک‌دل می‌شدم و به قول مهرداد، فصل تازه زندگی‌مان را رقم می‌زدم؛ سلام زندگی! «پایان هر چیزی خوش است؛ اگر خوش نبود، حتما به آخر نرسیده...»
Mahmad
۰
«چه تلخ است که دیروزش را با من و رنج‌هایم گذراند و امروز هم با دردها و رنج‌های خودش می‌سازد... مادر را می‌گویم.»
یك رهگذر
۰