مرد روس، سرگی، که سیمون را دزدیده بود، دست پسر کوچک را که وحشتزده به او نگاه میکرد گرفته بود. سرگی با خشونت سعی کرد دست سیمون را روی میزْ بیحرکت قرار دهد. چاقوی قصابیای بیرون کشیده و در بالای مچ دست سیمون بلند کرده بود و تکان میداد. صورت دلنشین و خیالپرداز پسربچه از ترس تغییر کرده بود و درماندگی غیر قابل قبولی از نگاهش میبارید.
سرگی تهدیدکنان گفت:
ـ اگه پدرت کاریو که ما میگیم بکنه، تو دستتو نگه میداری.