بابا پذیرفت. پذیرفت که در زندگی چیزهایی هست که دست ما نیست؛ مثل همین مرگ. برای همین هم علیرغم آشفتهحالیاش و غم سنگینی که داشت، باز هم به کارها و برنامههایش ادامه داد. بابا فهمید که مرگ مثل بمب است. بمبی که همهچیز را خراب میکند! یک فقدان و یک شکاف بزرگ ایجاد میکند! بمبی که ممکن است بدون هیچ دلیل خاصی روی سر آدم بیفتد؛ بلاییست که نازل میشود، بدون آنکه بتوان دلیلش را یافت، ریشهیابیاش کرد و آن را به کنترل خود درآورد. بابا فهمید فقط میتوان مرگ را نگاه کرد که چگونه مثل یک بمب بر سر آدمها فرو میافتد. مرگ مساوی است با چیزی غیرقابلتوقف و کنترل.