خانم شارلوت با آن چشمهای نافذش چند لحظهای پسرک را نگاه کرد.
سرانجام، از دوست کمسنوسالش پرسید: «دوست داشتی به جای چه کسی باشی؟ دوست داشتی در چه دورهای زندگی میکردی؟ دوست داشتی کدام کهکشان را کشف کنی؟»
چشمهای گوستاو-اُرل داشت از حدقه بیرون میزد. خانم شارلوت در ادامه گفت: «دوست داشتی با یک هیولا بجنگی، اما زخمی نشوی؟ دوست داشتی جن و پری، غول یا جادوگر میشدی؟ دلت میخواست با دلفینها شنا کنی؟ دلت میخواست پشت پرندهای با بالهایی بزرگ بنشینی و مثل بادبادک در آسمان پرواز کنی؟»
گوستاو-اُرل خیلی اشتیاق پیدا کرده بود. دلش میخواست داد بزند و بگوید: بله!
خانم شارلوت به او اطمینان خاطر داد: «تو میتوانی! فقط باید قوّهی تخیّلت را به کار بیندازی