«او دیروزش را نمیشناسد چون گمش کرده است، ازش جدا شده است، فردایش را نمیبیند چون آن را برایش زدودهاند، ازش ربودهاند و اکنون تنهایی است در تنگنایی، که از گذشته حزنی دارد و از آینده یأسی... آشنای من ــ که یک تن نیست بلکه نسلی هم در اینجا و هم به هرجا که مانند اینجا ــ نیز هنرمندی است و حیف است هنرمند حقیر ببیند و حقیر بیاندیشد و حقیر بماند.»