تصمیم داشت که تمام شب را بیدار بماند، نوعی ریاضتکشی شاید. در تلگراف خیلی مختصر ولی گویا آمده بود: «حال اوفلیا وخیم.»
احساس کرد که در آن شرایط، رفتن به کوپهی خواب کار بیهودهای است. پس در کوپهی درجهیک، خسته و فرسوده نشست در هنگامی که شب، خودش را به آسمان فرانسه تحمیل میکرد.
طبیعتاً او میبایست در کنار بستر اوفلیا باشد؛ اما اوفلیا او را فرانخوانده بود. به همین خاطر بود که او در واگن قطار بیدار نشسته بود. در اعماق قلبش ثقلی بسیار سنگین و سیاه را احساس میکرد: چیزی شبیه به غدهای مالامال از ملال مطلق که شریانهای حیاتبخشش را به شدت میفشرد.