همهچیز تقصیر آن زنیکهی از خدا بیخبر بود. آن کودکی هولناک و زخمهایی که با خودم داشتم را یادش نمیآمد. اینکه چطور جلوی چشم من زیر مشت و لگد پدرم میافتاد و بعد اِنگارنهاِنگار! برایش شام مُرصعپلو درست میکرد. همان موقع نفرت از ضعیف بودن و مردها را توی دلم کاشتند. پدرم با ظلمش. مادرم با سکوتش دربرابر ظلم.