آهینیف به خاویار خیره شد و نفس نفس زد. صورتش برقی زد و چشمانش را بست. او خم شد و با لبانش صدای ملچملوچ درآورد. پس از لحظهای، انگشتانش را با شعف گاز زد بار دیگر ملچملوچ کرد.
«اوه اوه! صدای بوسه. کی رو داری میبوسی مارفا کوچولو؟» صدا از اتاق بغلی آمد. در سرسرا ونکین-دستیار راهنما- با موهای کم پشتش ظاهر شد. «کیه؟ آه! از دیدنت خوشحالم آقای کاپیتونچی. عجب پیرمردی هستید!»
آهینهف با سردرگمی گفت:«من نمیبوسم. کی همچین حرفی زده؟عقلت رو از دست دادی؟ من فقط داشتم. .. من داشتم ملچملوچ میکردم.. بخاطر... مزه... ماهی. »
«خودت رو سیاه کن!» مزاحم پوزخندزنان دور شد.
آهینیف سرخ شد.
با خود گفت:«به درک! الان میره و آبروریزی میشه. آبروی منو جلو همه میبره. ای احمق!»