همین که غلامان برای حمل جسد به سالن غرق در سکوت وارد میشوند، ناگهان حادثه ناچیزی باعث بروز خشم و نفرت بین حاضرین میشود. زیرا درست زمانی که جلادان پیکر غرقه درخون را برای حمل به اتاق مجاور و برای شستشو با سدر و کافور از زمین بلند میکنند، چیزی زیر لباسهای او تکان میخورد. هیچکس متوجه نشده که سگ کوچک و محبوب او دور از چشم دیگران خود را زیرلباسهای او پنهان کرده و بهخاطرترس از سرنوشت خود محکم خودش را به بدن او چسبانده و حالا در حالی که آغشته بخون است از زیرلباس بیرون میجهد. او پارس میکند، گاز میگیرد و دور خود میچرخد و حاضر نیست از لاشه ارباب خود جدا شود. جلادان میکوشند او را بگیرند و از جسد دور کنند ولی موفق نمیشوند. سگ با خشم و نفرت به سوی این دو خونآشامی که با ریختن خون صاحب محبوبش او را خونآلود کردند میپرد. این سگ کوچک در مقایسه با حاضرین، با پسر ماری استوارت و با هزاران نفری که نسبت به او سوگند وفاداری خورده بودند به مراتب بهتر، عاشقانهتر و اگر اغراق نگوئیم انسانیتر رفتار کرد.