سفرم داشت آغاز میشد و من برای وداع با شهرم آماده بودم. وداع با دنیایی که سالها وقت برده بود. دنیایی که لااقل برای من دنیا به حساب نمیآمد. شهری که جالب بودن نگاه به غروب خورشیدش برایم خسته کننده شده بود. وداع با مردمانی که چهره خوب انسانها را بد میپنداشتند.