هیچگاه آنقدر از اینکه دوربینم همراهم نبود، افسوس نخورده بودم.
شاید بشود به حساب خستگی گذاشت، اما به یکباره احساس درماندگی کردم، مهر و شفقتی ناگفتنی به خواهر و برادرانم جانم را لرزاند. چیزی در درونم میگفت آخرین شیرینیهای کودکیمان را مزه میکنیم...
سی سال بود زندگی را برایم زیبا میکردند... بدون آنها چه بر سرم میآمد؟ و زندگی سرانجام کی ما را از هم جدا میکرد؟
چون همین است. چون زمان، آنان را که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا میکند و هیچ چیز نمیپاید.