وقتی در آن مسیر در دل جنگل تنها بودم، با ماه روبهرو شدم. و عجب! عجب ماه زیبایی بود. مسحور شده بودم. تمام اسارت و سختیهایی که بهخاطر این بیماری کشیده بودم، را از یاد بردم. سپس صدایی شنیدم که شبیه به نجوای ماه بود. میگفت:
میخواستم مرا ببینی
به همین خاطر درخشیدم.
از آنجا به بعد، همهچیز را شکل دیگری میدیدم. اگر من آنجا نبودم، آن ماه کامل نیز آنجا نبود. همینطور درختها و باد.