یک شب که از محل کار خسته آمده بود خانه، دیدم خیلی گرفته است و مدام به فکر فرو میرود. هرطور بود، از زیر زبانش کشیدم که چه اتفاقی افتاده است. اول من و من کرد و بعد گفت: «خانوم! من برای رفتوآمد دیگه هیچ پولی ندارم.» فکرم حسابی درگیر شد. دلم نمیخواست به هیچ قیمتی از ادامهتحصیلش باز بماند. گفتم: «من پول کرایهت رو جور میکنم.» آماده شده بود که بخوابد. با این حرفم از در اتاق برگشت و با اشارهٔ سرش پرسید: «از کجا؟» نگاهم را دوختم به انگشتری که در دست چپم انداخته بودم.
-حلقه ازدواجم رو میفروشم.
-ولی اون یادگار ازدواجمونه، من راضی نیستم این کار رو بکنی.
آنقدر برایش دلیل آوردم تا بالاخره راضی شد؛ ولی قول داد بهمحض اینکه پولی دستش بیاید، جبران کند.