من آخرین کسی هستم که خاله اشرف بخواهد نظرش را در مورد چیزی بداند. برنامهنویس یک استارتآپ بانکی، که نه سررشتهای در امور خانهداری و آشپزی دارم، نه از اسرار طب سنتی و تازههای پزشکی باخبرم. پسر شش سالهام را به کمک پرستار بیست و چهار ساعته و مربیهای مهدکودک از آب و گل درآوردهام، مهریه بخشیده و حق طلاق گرفتهام، به نظر مادرم ضرر کرده و باخت دادهام، به نظر شوهرم رفیق نیمهراه هستم، به نظر روانشناسم عصیان و طاغی بودنم توی چهل سالگی نتیجهٔ سالها مطیع بودن است و به نظر خودم هیچ نقطهای در زندگیام وجود ندارد که بتوانم از آنجا به خالهاشرف مشورت بدهم.