برای اولین بار در زندگی دوسال پیش مریض شده بود. ای داد و بیداد درست خودش بود؛ سرطان.
حالا فقط خیلی راحت میگفت: «سرطان» ولی مدتهای دراز به خود میگفت چیزی نیست وبه لعنت شیطان هم نمیارزد. تا زمانی که میتوانست تحملش کند پیش دکتر نرفت، ولی به محض اینکه خودش را به دکتر نشان داد مدتی بالا و پایینش کردند و سپس او را به درمانگاه سرطان فرستادند، ولی به بیماران آنجا همیشه گفته میشد که کسی سرطان ندارد و یفرم هم از آن تیپهایی نبود که به دنبال پیدا کردن اسم بیماری خود باشد. او به هوش و استعداد مادرزادی خود اعتماد نداشت و تنها به آنچه که خود میخواست اعتقاد میبست. او سرطان ندارد و سرانجام همهچیز درست خواهد شد.
و زبان یفرم بود که دچار آسیبدیدگی شده بود، زبان فرفرهمانند و همواره آمادهاش که خود او هرگز بهدرستی به آن توجه نکرده بود و در زندگی خدمتگزار آماده به خدمتش بود. او طی پنجاه سال زندگی ورزش فراوانی به آن داده بود. با این زبان به دعوا