"در روزهای وَرا، روزهای دورِ گذشته، نیاکان ما به ستارهها رفتن. اینجا روی زمین مهارت زیادی در سفر در راههای بهاصطلاح باستانی داشتن، برای همین مورد احترام بودن و بهشون میگفتن راهیاب. ما دیگه از این راههای باستانی خبر نداریم، اما میدونیم به خاطر مهارتهای راهیابها، اجدادمون رو انتخاب کردن تا از این سیارهٔ زیبا برن و راههای بین ستارهای رو پیدا کنن. اونا با کمال میل قبول کردن که از زمین برن و وارد محفظهٔ فلزی بزرگی شدن، کشتیای به نام راهیاب، محفظهای که میدونستن هرگز نمیتونن ازش بیرون بیان. کشتی راهیاب با انفجاری به هوا فرستاده شد، از سیارهمون فاصله گرفت، از کنار ماه گذشت و بهطرف ستارهها رفت."
تاد جلوی خودش را گرفت تا آه نکشد و با تعجب بقیهٔ بار اولیها را نگاه کرد. سخت باورش میشد که دن، چنین قصهگوی بزرگی، موفق شده است شگفتانگیزترین داستان دنیا را مثل رازی پنهان کند. به غبار ستارههای