«ازش پرسیدم: "چرا با اینکه میدونستی نمیتونی چیزی رو عوض کنی، به دیدن خواهرت رفتی؟" اون به این سؤال گستاخانه و کنجکاوانهٔ من خندید و گفت: "اگه بهخاطر مرگ خواهرم زندگی غمانگیزی میداشتم، مثل این بود که مرگ اون زندگیم رو خراب کرده. بنابراین، فکر کردم نباید بذارم چنین اتفاقی بیفته. با خودم عهد کردم که خوشبخت و شاد باشم، چون شادی من، میراث زندگی خواهرم خواهد بود."