بئاتریس گفت: «گمانم باید دعا کنیم.» اما شک داشت که چگونه باید برای گربه دعا کرد.
رامونا که هیچ شک و تردیدی نداشت، شروع کرد: «اکنون در اینجا به خاک سپرده میشوم...»
بئاتریس حرفش را قطع کرد و گفت: «اینجوری نیست. تو که نمردی!»
رامونا گفت: «آهان، باشد.»