یک بار دیگر طریقهی دستگیری او را مرور کردیم و منتظر ماندیم. بالاخره رسول که خودش پشت فرمان نشسته بود، از ویلا خارج شد و از کنار خودروی ما گذشت. پانصد متر نرفته بود که از داخل جادهی فرعی، خودروی پیکانی با شدت تمام از سمت شاگرد با او تصادف کرد؛ به طوریکه درِ سمت راننده باز شد و کم مانده بود رسول به بیرون پرت شود که ما از پشت، سر رسیدیم. خیلی خونسرد، ولی اخمآلود از ماشین پیاده شد که بلافاصله بچهها، گونی را از پشت روی سرش کشیدند و گفتند: اگر صدایت دربیاید، یک گلوله حرامت میکنیم.
به دستش دستبند زدیم و او را سوار ماشین خودمان کردیم. در یکی از کوچهباغهای اطراف، پس از بستن دهان و چشم و پاهایش