اگر نور را فقط به نقصهایت بتابانی، همه بینقصهایت در تاریکی فروخواهند رفت.
مالی ویزلی🪄🪄🪄
۶
«اگر نور را فقط به نقصهایت بتابانی، همهٔ بینقصهایت در تاریکی فرو خواهند رفت.»
𓊆ྀི ꪀꪮ𝕣ꪖ 𓊇ྀི
۴
میدانم مردم از قصد بیعاطفه نیستند، ولی نیتشان باعث نمیشود حرفهایشان درد کمتری داشته باشند.
آوا
۳
مهم نیست چقدر کسی را دوست داری؛ اگر ظرفیتِ بخشیدنت کمتر از ظرفیت عشقت باشد، آن عشق بیمعنی خواهد بود.
Ronan.Hart
۳
«ازدواج ما بینقص نبوده. هیچ ازدواجی بینقص نیست. بعضی وقتها زنم ازمون ناامید میشد. خیلی وقتها هم من از خودمون ناامید میشدم. راز دووم آوردنمون اینه که هیچوقت همزمان ناامید نشدیم.»
hanie.dh
۳
بهش میگن معجزه و دلیل اینکه بهش میگن معجزه اینه که شانس اتفاق افتادنش تقریبا صفره.
آوا
۲
اگر دانشمندی بتواند رمز هماهنگ کردن قلب و مغز انسان را کشف کند، درد و رنج اندکی در جهان باقی خواهد ماند.
آوا
۲
روبهرو شدن به اقدام کردن منجر میشه و اجتناب کردن به انفعال.
hilda
۲
شرارت نمای آشکاری ندارد،
𓊆ྀི ꪀꪮ𝕣ꪖ 𓊇ྀི
۱
اگر ظرفیتِ بخشیدنت کمتر از ظرفیت عشقت باشد، آن عشق بیمعنی خواهد بود.
hanie.dh
۱
یکبار ازم پرسید چرا دوشهایم انقدر طولانی است. یادم نیست چه بهانهای آوردم. مطمئنم گفتم به من آرامش میدهند، یا اینکه آب داغ برای پوستم خوب است. ولی دلیل دوشهای طولانیام این است: تنها زمانی است که به خود اجازهٔ سوگواری میدهم.
نیازم به سوگواری باعث میشود احساس ضعف کنم، چون کسی نمرده. منطقی نیست که من این همه برای کسانی سوگواری میکنم که هرگز حتی وجود نداشتهاند.
کاربر ۸۹۱۱۵۹۰
۱
«ازدواج ما بینقص نبوده. هیچ ازدواجی بینقص نیست. بعضی وقتها زنم ازمون ناامید میشد. خیلی وقتها هم من از خودمون ناامید میشدم. راز دووم آوردنمون اینه که هیچوقت همزمان ناامید نشدیم.»
Ronan.Hart
۰
اگر دانشمندی بتواند رمز هماهنگ کردن قلب و مغز انسان را کشف کند، درد و رنج اندکی در جهان باقی خواهد ماند.
hanie.dh
۰
«اگر نور را فقط به نقصهایت بتابانی، همهٔ بینقصهایت در تاریکی فرو خواهند رفت.»
hilda
۰
اگر ظرفیتِ بخشیدنت کمتر از ظرفیت عشقت باشد، آن عشق بیمعنی خواهد بود.
کاربر ۹۵۱۵۴۲۰
۰
جلوی دیوار حمام ایستادهام. اجازه میدهم قطرات ریز آب روی صورتم بریزند. جریان آب اشکهایم را میشوید و میبرد و از حس رقتانگیز بودنم میکاهد. وقتی بیشتر چیزی که از گونههایم پایین میچکد آب است، راحتتر میتوانم خود را متقاعد کنم که گریهام نگرفته.
کاربر ۸۹۱۱۵۹۰
۰
امروز چیزی ندارم تا مانند سپری در برابر عشقش بگیرم، برای همین برای صبحبخیر گفتن بغلم میکند. مجبور میشوم من هم بغلش کنم.
دلم میخواهد خود را به او نزدیکتر کنم، ولی میدانم در آن صورت چه اتفاقی خواهد افتاد.
در پایان، دوباره وجودم پر از امید خواهد شد.
و این امید همراه جریان خون وجودم را ترک خواهد کرد. و مرا مستاصل و ویران زیر دوش حمام تنها خواهد گذاشت.