خون از دندانهای خونآشام میچکید. زبان درازش آویزان بود و مایع چسبناک را از روی دندانهای تیز و برّاقش میلیسید. همینکه مزهٔ خون را حس کرد، لبخندی بر لبانش نقش بست. باز هم خون میخواست.
خونآشام با ناخنهای زردش تکهٔ بزرگ دیگری از لاشه جدا کرد. صبر کرد تا غذایش به خوبی توی خون خیس بخورد. بعد تکه گوشت را گاز زد. رگها و ماهیچهها در آب دهانش شناور بودند. یکدفعه فریادی بلند شد.