«حتی اگه اینکه میگی درست باشه، آدم با این موضوع چه کاری میکنه؟ چیزهایی که والدین آدم میگن و چیزهایی که شوهر آدم نمیگه، اینها برات میشن یه آینه، مگه نه؟ آدم خودش رو طوری میبینه که اونها میبینن و اهمیتی نداره که چقدر از اونها دور بشی، اون آینه رو با خودت میآری.»
جین گفت: «بشکونش.»
«چطوری؟»
«با یه تیکه سنگ لعنتی.» جین به جلو خم شد و ادامه داد: «منم یه آینه هستم السا. این رو یادت باشه.»