آنگاه زنی به سخن در آمد و گفت: «با ما از درد بگو».
و او گفت:
درد شما شکستن پوستهایست که فهم شما را محصور کرده است.
همان گونه که هسته میوه باید بشکند تا مغز آن آفتاب را ببیند، شما نیز بایستی درد را بشناسید.
و اگر میتوانستید قلب خود را از اعجازهای روزانه زندگیتان در شگفت بدارید، درد شما نیز کمتر از خوشیهاتان شگرف نمینمود؛
و آنگاه فصل های قلب خود را میپذیرفتید، چونان که همیشه فصلهایی را که بر کشتزارهاتان میگذرد پذیرفتهاید.
و زمستانهای اندوه خود را با آرامش و متانت نظاره میکردید.
از کتاب پیامبر، جبران خلیل جبران