جملات زیبا از متن کتاب بامداد خمار | طاقچه
تصویر جلد کتاب بامداد خمار

کتاب بامداد خمار

۳.۹(از ۱۶۲۸ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۴۰۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.
🎠Brietta~
۳۹۰
بی‌حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است.
فجر
۳۳۴
گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟» گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟» تعجّب کرد: «چه یادگاری؟» «دلم را.»
mah
۲۷۷
اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است.
فجر
۲۶۱
ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود
حــــــــنا🌼
۲۲۶
«این‌قدر مظلوم نباش. این‌قدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت می‌بارد. نجابت زیادی هم کثافت است‌ها!... از من گفتن بود.»
arghavan
۲۱۱
دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا
زری
۱۷۰
نمی‌دانم. از قاجار هیچ نمی‌دانم. از رضاخان هیچ نمی‌دانم. از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان می‌خواهد زیرورو شود. می‌خواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
۱۶۶
از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم.
Mobina
۱۲۹
گردن کشیده و عضلات برجسته زیر پوست گردنش که تیره بود و رگی برجسته داشت؛ آستین‌های بالازده و دست‌های محکم و قویش؛ موهایش را که بر پیشانی ریخته بود؛ بینی عقابی و پوزخندی را که بر لب داشت. زیبا بود؟ نمی‌دانم. زشت بود؟ نمی‌دانم. ولی مرد بود. مردانه بود. این بازوها می‌توانستند تکیه‌گاه باشند.
حــــــــنا🌼
۱۲۴
حالا در آرزوی مردی بودم که شریف باشد. غیور باشد. سلیم‌النفس، ضعیف‌نواز و حمایتگر باشد. مردی که دردها را تسکین دهد. که بتوان به او تکیه کرد. دیگر سر و زلف و قد و قامت مرا گمراه نمی‌کرد. من به دنبال یک انسان بودم.
فجر
۹۰
می‌گفتم درستش می‌کنم، ولی نشد. نمی‌دانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمی‌دانستم اگر خوب باشد همیشه خوب می‌ماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.
arghavan
۸۶
اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می‌کنند حرف بزنند.»
MehrAra
۷۸
من امشب از بس چای خوردم مُردم.
سگ ولگرد
۷۴
این مردمی که کور عیب خود و بینای عیب دیگران هستند، حقّشان همین است.
سگ ولگرد
۶۷
می‌گفت: بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید من می‌خندیدم و می‌گفتم: «آری شود ولی به خون جگر شود.»
حــــــــنا🌼
۶۳
عاشقی پدرم را درآورد. دلم آتش گرفت. قلبم پاره پاره شد. روحم کشته شد.
MehrAra
۵۹
«اَه به من دختر خانم؟»
☆● جهانِ Hasti ●☆
۵۹
پدرم آه کشید: «همه از دست غیر می‌نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد.»
فجر
۵۵
نجابت زیاد کثافت است.
willow
۵۳
زندگی واقعی چهره نشان می‌داد. زندگی فقط آواز قمر نبود. حافظ نبود. لیلی و مجنون نبود. کاغذپراکنی از سر دیوار نبود. دیگر نگاه‌های دزدانه و عاشقانه و آه‌های جگرسوز نبود.
سگ ولگرد
۵۱
بی‌اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم. ساکت و مبهوت، مثل مجسمه ایستاد تا بناگوش سرخ شده و زیرلب گفت: «بنازم قلم نقاش طبیعت را!»
فجر
۵۰
تو فکر می‌کردی زندگی زناشویی یعنی عشق کورکورانه و عشق کورکورانه یعنی سعادت ابدی. بعد که دیدی رحیم آن بتی نبود که تو در خیالت ساخته بودی، از همه‌چیز بیزار شدی. هان؟ ولی این‌طور نیست محبوبه. سعادت از عشق کورکورانه مثل جن از بسم‌اللّه فرار می‌کند. یک‌بار اشتباه کردی، دیگر نکن.
سوسک منفعل
۴۸
عمه دوباره پرسید: «که گفتی خیلی دوستش داری؟» سودابه شیفته‌وار پاسخ داد: «آره عمه‌جان.» «خدا به دادت برسد دخترجان. خدا به دادت برسد.»
فجر
۴۴
هنوز جسمم جوان بود و با روح خسته‌ام جدال می‌کردم
فجر
۴۳
«دیگر دوستم نداری محبوب؟» ساکت شدم. به سؤالش فکر کردم. در قلبم جست‌وجو کردم و عاقبت پاسخش را یافتم: «نه. خودت نگذاشتی. سیرتت صورتت را پوشاند.»
willow
۴۳
عشق مثل سراب است محبوبه. باید بگذاری سال‌ها بماند تا آرام آرام جا بیفتد و طعم خود را پیدا کند. تا سکرآور شود. وگرنه تب تند زود عرق می‌کند
ainaz
۴۲
من عروسی بودم که حتی آیینه و شمعدان نداشت.
*Fatima*
۴۰
«تو هم همان‌قدر که من تو را می‌خواهم مرا می‌خواهی؟»
فجر
۴۰
باز به یاد نصیحت‌های مادرم افتادم: تو خانم باش محبوب‌جان، تو خانم باش.
Nazanin
۳۶