فهمید که تا به حال اسیر ترس خود بوده. حرکت در مسیری جدید او را آزاد کرده بود. حالا خنکای نسیمی را احساس میکرد که به این نقطه از هزارتو میوزید و روح او را تازه میکرد. چند نفس عمیق کشید و احساس کرد که حرکت به او نیرو بخشیده. از وقتی ترسش را کنار گذاشته بود به چشم میدید که زندگی خیلی لذّتبخشتر از آنی است که فکرش را میکرد.