چهها به کفشدوز بیسرپناه میاندیشند و به دنیای خواب میروند. امّا شب هنگام ترنتی به انبارشان میآید، روی هر دو صلیب رسم میکند و یک تکهنان زیر سرشان میگذارد؛ و چنین عشقی را احدی نمیبیند. فقط قرصِ ماهِ شناور در آسمان، نگاه نوازشگرش را از لای پارهگی سایبان، به درون انبار متروکه دوخته، شاهد این عشق بیشائبه است.