یاد نداشت جایی ماندنش به درازا کشیده باشد، بهمحضِ پاگیرشدن در جایی، نیرویی درونی او را به پرواز و ترک مکان فرامیخواند که «برو ای شمس پرنده! تو بیآرامی، تو قرار نمییابی پس سفر کن از اینجا.» اما اینبار فرق داشت، داشت چلهای میشد که او دوام آورده بود در سکون!