«میخواهند هر چه زودتر دَفنَم کنند»
صدای «لا اله الاّ الله» میآید. روی جسدم نشستهام. جسدی که در تابوت روی دستهای مردم به سمت قبرستان در حرکت است. زانوهایم را روی سینههایم جمع کردم و تکیه گاه چانهام کردم، دستهایم را دورش حلقه زدم و به جمعیت نگاه میکنم. به چپ و راست تاب میخورم. به جسدم، که رویش نشستهام، خیره شدهام با کفن تمیزی پوشیده شدهام. باورم نمیشود مرده باشم و این همه جمعیت مُردنم را تائید کنند. همانطور که نشستهام سَر بر میگردانم. پاهای کبودم از کفن بیرون است. شصت پاهایم را با طناب به هم بستهاند مثل همه مردهها.
سر بر میگردانم و کفن سفیدی که صورتم را پوشانده، نگاه میکنم. کفن به قدری به صورتم چسبیده که انگار پارچهای کشی روی صورتم کشیدهاند. چانهام با رد چالهای کوچک معلوم است. برآمدگی سبیلم، که همیشه به پُرپُشتی و زیبائیش میبالیدم مشخص است. همه