اونزمان که توی دانشگاه بودیم، کوساناگی دو تا گربهٔ خیابونی رو برداشت ـ در واقع بچهگربهٔ تازهمتولدشده. هر دوشون خیلی ضعیف بودن و هرکس میدیدشون میفهمید زیاد توی این دنیا موندنی نیستن، ولی اون به هر حال آوردشون توی اتاق خودش و برای مراقبت ازشون کلاسهاش رو نرفت. با قطرهچکان بهشون شیر میداد. یکی از دوستهاش ازش پرسید: "چه فایدهای داره؟ اینها که به هر حال میمیرن." جوابش رو یادمه: "که چی؟" فقط همین رو گفت.» یوکاوا به دوردستها خیره شد. «چشمهای کوساناگی موقع نگاه کردن به اون زن درست مثل چشمهاش موقع مراقبت از اون بچهگربهها بود. میدونه یه جای کار میلنگه و در عین حال داره به خودش میگه: "که چی؟"»