«آه، ای انسان، چه میخواهی؟ چرا اینچنین سرگردانی؟ آیا مسیرت رو به خوشبختیست؟ آه، چه رنجوری؟ خوشبختی را یافتی؟ چرا اینچنین غمگینی؟»
•نازنین•
۳
مدام فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم
•نازنین•
۲
فقط اینکه من دختر بیچارهای هستم، مسخرهام نکن، دیگر شجاعت ندارم عاشق کسی شوم.
Abed
۱
دلت آزرده میشود و آشفتهات میکند که تنها خودت خوشحال باشی. و میخواهی هرچه در توانت است، یکجا انجام دهی تا شایستگیِ این خوشحالی را داشته باشی، و شاید چند کار خوب انجام بدهی تا وجدانت آسوده باشد.
•نازنین•
۱
حالا باید استراحت کنم و فنجانی چای بنوشم، این لحظات بد تمام میشوند.
•نازنین•
۰
میترسیدم حرفی بزنم! فکر میکردم همهچیز بد پیش خواهد رفت، و میدانی، زیرا عاشق شده بودم، آرکاشا! خدای من! خدای من! میبینی، مشکل اینجا بود.»
•نازنین•
۰
ناقص به دنیا آمدهام، قدری نقص دارم. میبینی، مرا همانطور که هستم، دوست دارد.