«آه، ای انسان، چه میخواهی؟ چرا اینچنین سرگردانی؟ آیا مسیرت رو به خوشبختیست؟ آه، چه رنجوری؟ خوشبختی را یافتی؟ چرا اینچنین غمگینی؟»
زهرآ
۶
مدام فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم
•نازنین•
۳
فقط اینکه من دختر بیچارهای هستم، مسخرهام نکن، دیگر شجاعت ندارم عاشق کسی شوم.
•نازنین•
۲
دلت آزرده میشود و آشفتهات میکند که تنها خودت خوشحال باشی. و میخواهی هرچه در توانت است، یکجا انجام دهی تا شایستگیِ این خوشحالی را داشته باشی، و شاید چند کار خوب انجام بدهی تا وجدانت آسوده باشد.
Abed
۱
کسی وجود ندارد که نخواهد خود را بهتر نمایش دهد.
•نازنین•
۱
حالا باید استراحت کنم و فنجانی چای بنوشم، این لحظات بد تمام میشوند.
•نازنین•
۱
«آه، ای انسان، چه میخواهی؟ چرا اینچنین سرگردانی؟ آیا مسیرت رو به خوشبختیست؟ آه، چه رنجوری؟ خوشبختی را یافتی؟ چرا اینچنین غمگینی؟»
فاطمه جوکار
۱
مدام فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم،
فاطمه جوکار
۱
میترسیدم حرفی بزنم! فکر میکردم همهچیز بد پیش خواهد رفت، و میدانی، زیرا عاشق شده بودم، آرکاشا! خدای من! خدای من! میبینی، مشکل اینجا بود.»
•نازنین•
۰
ناقص به دنیا آمدهام، قدری نقص دارم. میبینی، مرا همانطور که هستم، دوست دارد.
•نازنین•
۰
«آری، میدانم. میدانم چرا رنج میکشی.»
فاطمه جوکار
۰
«مثل دوستی که قلبش سنگین است، پیش تو میآیم تا آنچه را در روحم است، برایت بگویم، تا از خوشحالیام برایت بگویم ...»
فاطمه جوکار
۰
آخر من اینطور هستم که ... خودت میدانی همهاش چیزی است که از که از قلب مهربانم میآید. چیزی که مرا آزردهخاطر میکند، این است که نمیتوانستم طوری که میخواستم، این موضوع را به تو بگویم؛ و شادت کنم. و بگذارم با لذت از رازم باخبر شوی ...
فاطمه جوکار
۰
"من هم آمادهام تا تو را دوست داشته باشم، واسیلی پتروویچ. فقط اینکه من دختر بیچارهای هستم، مسخرهام نکن، دیگر شجاعت ندارم عاشق کسی شوم."