جملات زیبا از متن کتاب دوباره فردوس | طاقچه
تصویر جلد کتاب دوباره فردوسsubscriptionAvailable

کتاب دوباره فردوس

روایتی از اولین اردوی جهادی جوانان انقلابی، شهریور ۱۳۴۷

۴.۴(از ۴۹ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۵۷,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

خواب دیدم کسی آمد درِ این خانه را زد. رفتم در را بازکردم. کسی پشت در بود و یک سینی روی دستش داشت. روی سینی را هم یک پارچه‌ای کشیده بود. گفت:این مربوط به شماست. آن را به من داد و رفت. در را بستم و آمدم. روپوش را که برداشتم، دیدم توی سینی یک لبادهٔ زربافت بود و روی لباده یک نامه بود. نامه را باز کردم. نوشته بود آقای سیدعلی خامنه‌ای، هدیه‌ای است از طرف حضرت رسول (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) به شما. این هدیه را قدر بدانید. نامه را به چشم مالیدم. لباده را پوشیدم و مقابل آینه ایستادم. این لباده بسیار زیبا بود و اندازه و برازنده بود. حالا تعبیرش چه می‌شود؟ خندیدم و به‌مزاح گفتم:«شما شاه می‌شوید!» _ چه می‌گویی آقا سید؟! من دارم با شاه مبارزه می‌کنم. دعا کنید بتوانم خدمتگزار مردم باشم.
ایمان
۳۴
همین مردم‌داری و دلداری‌دادن‌ها، تلخیِ فاجعهٔ زلزله را کم کرده بود و مراجعه به پایگاه امداد روحانیت را لذت‌بخش. دوازده سالم بود که با پدرم به پایگاه امداد رفتم. پدرم به روحانیت علاقه داشت. وقتی وارد شدیم، دیدم یک طلبهٔ سید عبایش را کنار گذاشته و مشغول کار بود. پدرم آرام گفت:پسرجان، رسیدی زود سلام کن. گفتم:برای چی؟ گفتند:برای اینکه ایشان در سلام‌کردن پیش‌دستی می‌کنند؛ هم به بچه‌ها و هم به بزرگ‌ترها. تو باید اول سلام کنی. گفتم:چشم. وقتی رسیدیم تا خواستم بگویم سلام، دیدم آقا سلام کردند. این تصویر، سال‌هاست در ذهنم قاب شده.
کاربر ۳۲۷۷۸۵۶
۱۴
آرامشی که در رفتارش بود و بشاشیتی که در چهره‌اش نمایان بود هرگز تداعی نمی‌کرد که او مردی سخت مبارز است
ایمان
۹
گروهی به سرپرستی سیدجمال جلیلی داخل کمپ‌ها می‌گشتند و ضمن شناسایی زمین‌های مناسب برای خانواده‌ها، برایشان جای گرم‌خانه را مشخص می‌کردند؛ به آنها آموزش می‌دادند که چطور و در چه متراژی زمین را بکنند و چقدر گود کنند. بعد برآورد می‌کردند که برای این خانواده چند قطعه چوب لازم است. گاهی اوقات آقا شخصاً این کار را انجام می‌دادند. خودم دیدم آقای خامنه‌ای یک قطعه چوب پنج متری بر دوش گذاشته بودند و برای یک خانواده می‌بردند تا سقف خانه‌اش را بسازد.
ایمان
۶
محل احداث پایگاه امداد روحانیت ابتدای محلهٔ سردشت کنار میدان وسیعی نشان‌گذاری شد که بعداً در آن کمپ دو احداث گردید. آنجا زمینی بود که در آن چادر زدند و مستقر شدند. روی تابلویی که آقای غنیان از مشهد آورده بود، همین عنوان نوشته شده بود:پایگاه امداد روحانیت. مردم ولی در محاورات خود می‌گفتند کمپ روحانیت یا در عین سادگی و صمیمیت می‌گفتند چادر شیخ‌ها. می‌گفتند مسئول چادر هم یک روحانی سید و قدبلندی است با ریش مشکی که نمی‌دانیم اسمش خمینی است یا خامنه‌ای!
zahraa
۳
بدانید همین شهادت‌ها اسلام و قرآن را حفظ کرد.
Zeynab
۳
در روستای خانکوک هنوز هم یکی از چوب‌های باقی‌مانده از زمان زلزلهٔ سال ۴۷ نگهداری می‌شود. روز عاشورا وقتی هیئت عزاداری به مسجد و محل نگهداری آن چوب می‌رسد، توقف می‌کند و برای سلامتی آیت‌الله خامنه‌ای دعا می‌کنند.
یاس سفید
۲
آرامشی که در رفتارش بود و بشاشیتی که در چهره‌اش نمایان بود هرگز تداعی نمی‌کرد که او مردی سخت مبارز است. تلاش شبانه‌روزی‌اش برای سروسامان دادن به خانواده‌های زلزله‌زدهٔ فردوس چنان بود که گمان کرده بودند آسیدعلی‌آقا کاری جز امداد به آسیب‌دیدگان ندارد. نه سیاست می‌شناسد و نه دلش شور تحصیل و تدریس می‌زند. البته او خود نیز مایل به آمیختگی پایگاه امداد روحانیت با اغراض و کنش‌های سیاسی نبود. او می‌دانست که مهرورزی با مردم، بی‌تعهدی رژیم را در نگاه آنان نمایان‌تر ساخته و شرایط را برای پیشرفت نهضت حاج‌آقا روح‌الله خمینی آماده‌تر می‌کند.
sajjadquote
۱
در ایام زلزلهٔ فردوس، سرهنگ شهربانی فردوس که همه‌کارهٔ شهر بود، آمد سراغ آقای خامنه‌ای و ایشان و همراهانش را تهدید کرد که شما چه‌کاره هستید که آمده‌اید به اینجا؟ جمع کنید بساطتان را بروید، وگرنه...! اما آقای خامنه‌ای جوان در مقابل آن سرهنگ ایستادند و گفتند:ما همین‌جا می‌مانیم و به مردم کمک می‌کنیم! تو هم هیچ کاری نمی‌توانی بکنی!
sajjadquote
۱
«در مقابل بلایا و حوادث انسان‌های بزرگ و دلاور و پهلوان می‌ایستند؛ حادثه را مغلوب خودشان می‌کنند. زلزله بلا و مصیبت است... اما با استقامت و ایستادگی مردم، با تلاششان برای تجدید حیات و تجدید آبادی و عمران، می‌تواند تبدیل بشود به یک نعمت.»
sajjadquote
۱
مدیریت و محبت و شجاعت و قدرت بیان و ده‌ها خصلت زیبای دیگر، یکجا در وجود این سید جوان جمع شده بود. در ایام زلزلهٔ فردوس، سرهنگ شهربانی فردوس که همه‌کارهٔ شهر بود، آمد سراغ آقای خامنه‌ای و ایشان و همراهانش را تهدید کرد که شما چه‌کاره هستید که آمده‌اید به اینجا؟ جمع کنید بساطتان را بروید، وگرنه...! اما آقای خامنه‌ای جوان در مقابل آن سرهنگ ایستادند و گفتند:ما همین‌جا می‌مانیم و به مردم کمک می‌کنیم! تو هم هیچ کاری نمی‌توانی بکنی!
mohammad hossein
۱
بعضی از استعدادها در انسان هست که تا یک میدانی پیدا نکند، بُروز پیدا نمی‌کند.
لبخند :)
۱
ما ده دستگاه حمام در روستاها ساختیم و کارها روبه‌راه شد. من خیلی تند می‌رفتم و دولت هم از این خدمات عمرانی روحانیت خوشش نمی‌آمد. طوری شد که از همه‌جا برای ما کمک می‌آمد. ماشین‌ها می‌آمدند بارشان را خالی می‌کردند و می‌رفتند. یک روز من را به فرمانداری احضار کردند. رفتم دیدم کمیسیون امنیت اجتماعی تشکیل شده است. گفتند:شما دیگر حقّ فعالیت ندارید!
sajjadquote
۰
دولتی‌ها این‌بار به آقای خامنه‌ای دستور دادند که شهر را ترک کند. آنها به‌تنهایی حریف نبودند؛ لذا مدبرانه و مزورانه برخی از روحانیون مشهد را هم با خود همراه و هم‌رأی کردند. با کمال شگفتی حرف ساواک از دهان یک روحانی درآمد که:«اینها برای نجات و امداد نیامده‌اند! خرابکار و مفسدند.» اما سیدعلی‌آقا بیکار ننشست. هرچند پنهانی، به مهرورزی خود پایبندی کرد. این مخفی‌کاری زود به گوش ساواک رسید! در اسناد ساواک ثبت شده است که:«خامنه‌ای از سوی خمینی به‌وسیلهٔ حاج‌محمدعلی صفاران، به بعضی از سیل‌زدگان وام داده است.»
sajjadquote
۰
به برادرانم گفتم:هرکس نزد شما آمد، غذا بدهید و اگر گفته شد «این کم است» به او بیشتر بدهید و اگر بار دوم نزد شما آمد، به او غذا بدهید و نگویید «قبلاً گرفته‌ای»؛ تا از شلوغ‌کاری و حرص مردم جلوگیری کنیم.
sajjadquote
۰
فرماندار گفت:حمام باید با نام اعلی‌حضرت افتتاح می‌شد؛ و شما نباید شروع به کار می‌کردید. گفتم:خیلی ببخشید، این حرف‌ها عوض تشکر شماست؟ علما کار زمین‌ماندهٔ شما را انجام داده‌اند. وظیفهٔ شما بود که حمام بسازید. فرماندار رو کرد به آن سروان و گفت:راست می‌گوید! ما چه کردیم برای ساخت این حمام که این‌جور مطالباتی داریم؟ در آن جلسه از من عذرخواهی کردند و گفتند بروید کارتان را بکنید. عیب ندارد.
mohammad hossein
۰
اهل فرهنگ و ادب و هنر، اهل وعظ و خطابه و منبر، اهل ایثار و جهاد و مبارزه، اهل عرفان و سلوک و معنویت، اهل سیاست و ریاست و کیاست، اهل کشت و کار و طبیعت، اهل ساخت‌وساز و صنعت، همه آمده بودند؛ و به‌راستی چه کسی بود که نتواند خودش را با او همذات پندارد؟ و عالَم او را با عالَم خودش یکی نداند؟ آنانی هم که میانه‌ای با انقلاب و باوری به مبارزه و مقاومت نداشتند ولی از این روحانی شیک‌پوش و خوش‌قدوبالا خوششان می‌آمد و می‌دانستند که سیدعلی خامنه‌ای روحانی باسواد و خوش‌سخنی است از نسل روشنفکران مسلمان مشهدی، آمده بودند تا او را از نزدیک ببینند.
لبخند :)
۰
ایشان اهل سکون و سکوت نیست و گره‌ها را به سرپنجهٔ تدبیر باز می‌کند. روحی پرجنب‌وجوش و روحیه‌ای تشکیلاتی دارد. دستش اگر خالی ولی سرش پر است.
لبخند :)
۰
فردوسی‌ها مفتخرانه می‌گفتند:«آقا با دست خودش ما را اطعام کرده است.» و دنباله‌اش می‌گفتند:«ما نمک‌پروردهٔ آقاییم.»
لبخند :)
۰
وقتی یک جامعه‌ای، یک ملتی، یک فردی، یک رهبری، حرفش و بیانش راه حق است، مثل آن نهال باروری است که در سرزمین حاصل‌خیزی غرس می‌شود. نهال به‌قدر لازم در او بالیده می‌شود. این نهال یک سرنوشت بیشتر ندارد و آن رشدکردن و به‌ثمرنشستن و میوه‌دادن است.
لبخند :)
۰
مسئولی که خودش دردکشیده و رنج‌دیده بود. ساواک بازداشت و شکنجه‌اش کرده بود. شهربانی از مشهد به ایرانشهر تبعیدش کرده بود. انقلاب هم که پیروز شد باز دست از سرش برنداشتند. ضدانقلاب ترورش کرده بود و هنوز گاهی از درد دستش به خود می‌پیچید و حتی اگر امام از رفتن به خطوط مقدم جبهه منعشان نکرده بود، معلوم نبود زیر آتش بعثی‌ها برای ایشان چه پیش می‌آمد.
لبخند :)
۰
خدمت به مردم در این روزگار یک فرصت و یک توفیق است برای ما
لبخند :)
۰
فرقی میان فقیر و غنی نبود. کامیون نان که به پایگاه آقای خامنه‌ای می‌رسید متموّلین شهر هم می‌آمدند برای گرفتن سهم نان.
لبخند :)
۰
چادرهای شیر و خورشید واقعاً به درد مردم نمی‌خورد. چند چادر آمریکایی بود که یک شکل مخصوصی بود و غالباً هم در اختیار خودهایشان بود و به کسی چیزی نمی‌رسید.
لبخند :)
۰
زلزلهٔ فردوس در نظر آقا روایت یک تجربهٔ موفق از مشارکت مردمی بود؛ و آینهٔ عاقبت‌نمای آنان که کار کردند و نعمت دیدند و آنان که خیانت کردند و عقوبت شدند.
لبخند :)
۰
دولتی‌ها در ساخت حمام همکاری که نکردند، سنگ‌اندازی هم کردند. وزارت آبادانی و مسکن کورهٔ آجرپزی فردوس را اجاره کرده بود و آجرهایش را به گناباد می‌برد. بهانه‌شان این بود که می‌خواهند آجر ذخیره کنند برای خانه‌سازی در سال‌های بعد. به ما سه‌هزار قطعه آجر دادند و دیگر ندادند. ولی ما حدود ده‌هزار قطعه آجر لازم داشتیم
لبخند :)
۰
«در حادثهٔ زلزله ما دو چیز نیاز داریم:یکی نجات، دومی امداد. نجات مال همان چند ساعت اول است. امداد، اگرچه که آن‌هم سرعت لازم دارد، اما یک کار فوری و تمام‌شدنی نیست.»
لبخند :)
۰