زمانیکه با «نیکی» آشنا شدم، عاشق این خصلتهاش بودم و از این اخلاق و رفتارش لذت میبردم: وقتی از روی خطوط دستم آیندهام را پیشگیری میکرد یا وقتی میگفت تو در زندگی قبلیات یک بردهی یونانی بودی.
اما با گذشت زمان این خصلتها تبدیل به عادت شدند و دیگر نهتنها خوشایند نبودند بلکه غیرقابل تحمل هم بودند. او جوری رفتار کرد که اول از نظر روحی و سپس جسمی من را از خودش جدا کرد.