- خب اینکه خیلی خوبه. منم اهل خلاف نیستم.
لبش به لبخند کج شد. دلم گفت بلند شوم و از نگاهش فرار کنم. رنگ چشمهایش تغییر کرده بود و راحت حدس میزدم از آن کثافتهای روزگار است. به حرف دلم گوش دادم و بلند شدم که نگاهش بالا آمد.
- کجا؟ مگه دنبال جای خواب نمیگردی؟
پوزخندی زدم و با نفرت چشمهای حریصش را هدف گرفتم.
- من دنبال جای زندگیام نه خواب. آدمهای مثل تو این شهر رو به لجن کشیدن که دختر تنهایی مثل من جرئت نکنه حقیقت رو بگه و به هزار دروغ چنگ بزنه.
در را باز کردم و توجهی به صدا زدنش نکردم و در آهنی را محکم به چهارچوبش کوبیدم. شیشهها لرزیدند و دیدم که خودش از شیشههای در مغازهاش بیشتر لرزید و به اطراف نگاه کرد.