آنچه ما را عصبانی میکند، برداشتهای خوشبینانه و خطرناک در مورد چگونگی جهان و انسانهاست. سنکا مردی ثروتمند را میشناخت که دستور داده بود بردهاش را در استخری پر از ماهی بیندازند تا خورده شود؛ فقط به این دلیل که جامی از دست بردهاش افتاده بود و او از صدای شکستن جام نفرت داشت.
دلیل عصبانیت او مشخص بود؛ او به دنیایی اعتقاد داشت که در آن، جامها در مهمانی نمیشکستند. وقتی نمیتوانیم کنترل تلویزیون را پیدا کنیم عصبانی میشویم، چون به دنیایی اعتقاد داریم که در آن نباید کنترل گم شود! در حقیقت عصبانیت نوعی باور است؛ باوری که ریشه خوشبینانه و خندهدار دارد. این باور به ما میگوید در قرارداد زندگی چیزی به نام ناکامی نوشته نشده است.