صبحهای یکشنبه با موعظهٔ ثابت یک کشیش بیدار میشدند، و از طریق بلندگویی شیپوری که در راهرو نصب شده بود شستشوی مغزی میشدند. برای حدود یک ساعت این سخن پراکنی، مملو از روایات و اخباری بود که دیکتاتور از طرف خدا انتخاب شده و مثل خدا، او پدر خیراندیش و رئوف آنهاست. دیکتاتور، آنها را دوست دارد. چیزهای بزرگی برای آنها میخواهد. چیزهای بزرگی که او خودش آنها را برایشان ارزانی بخشیده است. در مقابل، تنها چیزی که میخواهد پیروی و اطاعت از اوست. آیا این چیزِ خیلی زیادی است که او انتظار دارد؟ پیروی در برابر این همه عشق؟