با پدرت روی یک شانه و عمویت روی شانهٔ دیگر. نور تیراندازی سربازان شوروی کمکم از گوشهٔ چشم محو میشود. بیشتر و بیشتر به دل تاریکی غار فرو میروی و احساس میکنی مجبوری که به راه رفتن در تاریکی ادامه بدهی؛ با این که مطمئن نیستی پدرت و برادرش هنوز زندهاند یا نه؛ آیا در آن هیاهو تیر خوردهاند و حالا جسدی بیش نیستند؟