جملات زیبا از متن کتاب غریب قریب (کتاب دوم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب غریب قریب (کتاب دوم)

کتاب غریب قریب (کتاب دوم)

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
سعید تشکری
انتشارات: 
به نشر
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۳۳۱۲۷۸۸
۲
مشهد را شهری در امن و امان یافتی؛ چه جانت، چه نامت، چه یادت و حتی مالت. این را همان اول با دیدن دروازه‌هایِ مشهد فهمیدی. درست همان تعریفی که از مسلمان‌های این‌طرف و آن‌طرف باکو شنیده بودی. مشهد شهرِ در امان بودن بود، چون صاحبی داشت به نامِ علی‌بن‌موسی‌الرضا. به هرکه می‌رسیدی و از اتفاقات آن شب و حملهٔ راهزنان می‌گفتی، می‌شنیدی: - «آقا که زائرش را تنها نمی‌گذارد.» بعد فکری می‌شدی. با خودت می‌گفتی: - «کارِ خودش بوده. وگرنه مظفرالدین‌شاه اگر نگهبان بفرست بود که همان زمان حرکت از باکو نگهبانان زیادی همراهتان گسیل می‌کرد نه چندتا نگهبان بچه.»
کاربر ۳۳۱۲۷۸۸
۲
- «زمانی‌که روس‌ها هم کل مشهد را گرفته بودند، دست رویِ عقایدِ ما گذاشته بودند. مگر همین حرمِ آقا را بمباران نکردند؟ اصلاً به نظرِ من هرکسی می‌خواهد رویِ ما حکومت کند، اول از طریق دین و مذهب می‌آید جلو. می‌خواهد آن‌ها را از بین ببرد. می‌خواهد فساد ایجاد کند تا بتواند بیشتر و بهتر حکومت کند.»
کاربر ۳۳۱۲۷۸۸
۲
روزش که بیاید. نگاهی که او بخواهد بیندازد. رحمی که او بخواهد بکند. نه کسی می‌تواند جلویش را بگیرد و نه چیزی مانعش می‌شود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
دلت گرفته بود از بدخواهی روزگار. گاهی که به تماشایِ کرده‌ها و داشته‌هایت می‌نشستی، می‌دیدی روزگار اگر سرِ ناسازگاری بگذارد و بخواهد بد بیاورد، بد می‌آورد. برایش هم فرقی نمی‌کند که شاهزاده باشی یا گدازاده، پیر باشی یا بُرنا، اینجا باشی یا آنجا.
م.ظ.دهدزی
۲
کودکی به هر صورت گذشت؛ نمی‌گویم بد گذشت. خوب و بد با هم گذشت. تا پلک رویِ هم گذاشتم، جوان شدم و باید باری از رویِ دوش برمی‌داشتم.
م.ظ.دهدزی
۲
«وقتی حرف نمی‌زنی، احساس می‌کنم وصله‌ای ناجور و اضافه‌ام.»
چڪاوڪ [deranggah@]
۱
چه خوب است که زنده باشی و اجرِ تمامِ زحماتت را ببینی.
م.ظ.دهدزی
۱
من هم مانند تو تنها دل‌شکسته‌ای هستم که آمده‌ام نزدِ بندزنم تا چینی دلم را با بندهایِ مخصوص خودش بند بزند.
م.ظ.دهدزی
۱
پدرم همیشه می‌گفت، عاشقی رسوایی می‌آورد.
م.ظ.دهدزی
۱
امروز تصمیمی گرفتم. نمی‌دانم تا چه حد در به انجام رساندن آن توانا هستم و کوشا خواهم بود. هیچ نمی‌دانم. فقط چون صاعقه‌ای در ذهنم نشست و جسم و جانم به او «بله» گفت و زمانی‌که خودم را به اتاقِ کارم رساندم، دیدم پشتِ این میز هستم و قلم در دست دارم و مشغول سیاه‌کردنِ کاغذهای سفید هستم.
م.ظ.دهدزی
۱
«سلام جانم. جانم را به لب رساندی از این همه ناز.»
کاربر ۳۳۱۲۷۸۸
۰
عاقبت روزی در خانه‌مان کوفته شد. نایب‌التولیه آستانه من را به آستان حضرت فراخوانده بود. دل در دل‌خانه‌ام نبود. قلبم چون رختی بر بندِ دلم تاب‌تاب می‌خورد. با هر زحمتی که بود، خود را به سرایِ مولا رساندم. سلامی کردم. به تماشا ایستادم؛ خواستم تا کمی هول و ولایم بریزد. آرام شدم. سمتِ اتاق نایب‌التولیه راهی شدم و آنچه روزها منتظرش بودم، نصیبم شد. من ملک‌الشعرایِ آستانه شده بودم، آن حکم به همراهِ صد تومان صله از طرفِ شاه به من تقدیم شد. شدم کبوتری سفید بال‌زنان دورِ گنبدِ آقا. گریستم. خود را به خانه رساندم و قصیده‌ای در وصف مولا نوشتم. فردا صبح آن را در صحن عتیق مقابلِ چشمان همه خواندم. «وه! چه صفایی و چه حظی. من محمدتقی هستم، ملک‌الشعرایِ آستانه، اهلِ مشهد.»
کاربر ۳۳۱۲۷۸۸
۰
ناگهان چیزی شکست. داد و فریاد بلند شد. مردم پراکنده شدند. ساعی دست و دلش بیشتر لرزید. زمین زیرِ پایش لرزید. دوربین را برداشت. لنزش را گذاشت لبهٔ دریچه و دومین عکسِ زندگی‌اش را گرفت. صحن پر از خون شد. دلِ ساعی ریش شد. چشمانش با لنز دوربین همراه شدند. خودش بود، پدرش در کنارِ استاد هراتیِ خوشنویس. باید کاری می‌کرد. عاشورایی دیگر در راه بود انگار.
کاربر ۳۳۱۲۷۸۸
۰
محمدتقی بهار آمد رویِ پشتِ‌بامِ خانه‌شان. مدتی بود که دیگر سیاست و سیاست‌بازی را کنار گذاشته بود. گنبدِ آقا مقابلِ چشمانش بود. گلوله‌هایِ توپ یکی پس از دیگری به گنبد می‌خوردند. محمدتقی لرزید. به خود پیچید. گریست. نوشت. قصیده‌ای در وصفِ آن‌روزها.
کاربر ۳۳۱۲۷۸۸
۰
«این سفارش کار از سمتِ شاهِ مملکت است.» حیدر خیره‌خیره به دهانِ احد نگاه کرد. انگار حرفش را نفهمیده بود و دلش می‌خواست آن را کمی در دهانش مزه‌مزه کند تا حل شود. احد گفت: - «درست شنیدی. مظفرالدین شاه دلش را به تو خوش کرده، قرص کرده که کمکش کنی تا یک کارخانه برق در مشهد برایِ حرمِ آقا امام رضا راه بیندازد. دلش می‌خواهد حرمِ آقا از این به بعد شب‌ها هم روشن و پرنور باشد. دوست دارد که تو را ببیند. به من گفته حتماً امروز ببرمت استراحتگاهش تا باهات رودررو حرف بزند. حالا با من می‌آیی؟»
کاربر ۳۳۱۲۷۸۸
۰
تلگراف زده شد. مظفرالدین‌شاه به مشهد رسید. نقاره‌هایِ ورود شاه نواخته شد و پرچمی به‌خاطر ورودش به اهتزاز درآمد. بیستم شعبان سال ۱۳۲۰ از راه رسید. کلید زده شد. برق به تمام سیم‌ها دوید. تمام لامپ‌هایِ بالاخیابان روشن شد. مردم هلهله کردند. برق در سیم‌ها راه گرفت و تمامی صحن و سرایِ امام روشن شد. چون خورشیدی در دلِ شب.
چڪاوڪ [deranggah@]
۰
خوش که باشی، انگار دنیا برایت پی‌درپی خوشی می‌آورد.
م.ظ.دهدزی
۰
روزگار اگر سرِ ناسازگاری بگذارد و بخواهد بد بیاورد، بد می‌آورد. برایش هم فرقی نمی‌کند که شاهزاده باشی یا گدازاده، پیر باشی یا بُرنا، اینجا باشی یا آنجا
م.ظ.دهدزی
۰
از لطف و آقایی‌اش بود که از درِ خانه‌اش نراندم. خواست تا ماندم. ماندم و شدم کبوترِ جلدِ حرمش. دانه پاشید و بال زدم و ماندگار شدم.
م.ظ.دهدزی
۰
کمِ ما را بپذیر مولاجان و بگذار همچنان کنارِ مهرت بمانیم، آخر دلمان را به دلت گره زده‌ایم و سخت است دل‌کندن از تو.
م.ظ.دهدزی
۰
«ما آب و دانهٔ این حریم و بارگاه را خورده‌ایم، نمکِ آقا نمک‌گیرمان کرده. خودش نظری بیندازد، تابه‌حال نمکدان‌شکنی نکرده‌ایم.»
م.ظ.دهدزی
۰
«دلِ پُردردی داری جوان!» - «اندازه تمامِ دنیا در این دل غم است. این که تازه چیزی نیست.
م.ظ.دهدزی
۰
- «در مرامِ شما این رسمِ همراه‌بودن با دلدار است؟» - «اگر بگویم چون دلدارم سوختم، باور می‌کنی؟» - «باور نکنم چه؟» - «شرمندهٔ دل و دیده‌ات هستم
م.ظ.دهدزی
۰
دوستش داشتی. بودن با او هیچ‌زمان برایت ناخوش نبود، هرچه بود، خوشی بود، اما زبانت بند آمده بود. از آینده می‌ترسیدی. از ندیدنش. از نبودنش.
م.ظ.دهدزی
۰
روزی که برخلافِ میلِ مادر از علاقه‌ام به نقاشی به پدر گفتم، او رفت و زیرِ سرِ گرگش ایستاد. گفت: - «جز سرافکندگی چیزی برایم نداشتی اویس.» کلامی حرف نزدم.
م.ظ.دهدزی
۰
- «بمیرم، بهتر است.» - «ناشکری نکن، خدا قهرش می‌گیرد.» - «هرچه بر سرم آمد، خدا را شکر کردم و دم برنیاوردم؛ این شد دستمزدم. حالا می‌خواهم ناشکری‌اش را بکنم، ببینم چه بر سرم می‌آورد.»