مشهد را شهری در امن و امان یافتی؛ چه جانت، چه نامت، چه یادت و حتی مالت. این را همان اول با دیدن دروازههایِ مشهد فهمیدی. درست همان تعریفی که از مسلمانهای اینطرف و آنطرف باکو شنیده بودی. مشهد شهرِ در امان بودن بود، چون صاحبی داشت به نامِ علیبنموسیالرضا.
به هرکه میرسیدی و از اتفاقات آن شب و حملهٔ راهزنان میگفتی، میشنیدی:
- «آقا که زائرش را تنها نمیگذارد.»
بعد فکری میشدی. با خودت میگفتی:
- «کارِ خودش بوده. وگرنه مظفرالدینشاه اگر نگهبان بفرست بود که همان زمان حرکت از باکو نگهبانان زیادی همراهتان گسیل میکرد نه چندتا نگهبان بچه.»